دلنوشته
خوبین ایشالا؟؟؟من...نمیدونم... شاید خوبم شایدم نه!
ظاهرم که وبه ولی باطنم نه...!
نمیدونم...شاید مال درسا باشه ولی خیلی خوردم خورد و خسته.!
یه زمانی که مال دوران جوونیمون بود! وقتی خسته بودم شعرای سهراب و میخوندم خیلی کیف میداد ولی الان نه!
الان درسا نمیذارم ادم با خیال راحت یه دو لقمه غذا بخوره چه برسه بشینی شعر بخونی!!
حالم خیلی بده![]()
امروز امتحان شیمی داشتیم که تعطیل شدیم و لغو شد...
فردا هم داریم با برو بچ مدرسه میریم اردو خارج از شهر
خدا کنه یه ذره هم که شده بهتر بشم
هاااااااااااااااااااای تابستوووووووووووووووووووون کجایی که یادت بخیر!!!
از همّه ی همّه ی همّه ی دوستای گلم ممنونم که با وجود این همه بی معرفتی بازم معرفتشو دارن و بهم سر میزنن منم که میبینین نمیام جان خودم مشکل از معرفت من نیست مشکل از مشکلاتمه که نمیذاره دو دقیقه اروم و قرار داشته باشم
البته منظورم درس نیستا(درس که جزء مشکلات محسوب نمیشه...!) منظورم یه چیزایی دیگست!
دیگه از همتون ممنونم نظراتونو تا جایی که بتونم جواب میدم حتما
ببخشید چشماتونو خسته کردم بای تا بعد![]()

















