تبليغاتX
تقدیم به آن که درکنارم نیست

تقدیم به آن که درکنارم نیست

!...تقدیم به آنان که هیچ چیز تقدیمشان نشده

دلنوشته

سلام به دوستای خودم

خوبین ایشالا؟؟؟من...نمیدونم... شاید خوبم شایدم نه!

ظاهرم که وبه ولی باطنم نه...!

نمیدونم...شاید مال درسا باشه ولی خیلی خوردم خورد و خسته.!

یه زمانی که مال دوران جوونیمون بود! وقتی خسته بودم شعرای سهراب و میخوندم خیلی کیف میداد ولی الان نه!

الان درسا نمیذارم ادم با خیال راحت یه دو لقمه غذا بخوره چه برسه بشینی شعر بخونی!!

حالم خیلی بده

امروز امتحان شیمی داشتیم که تعطیل شدیم و لغو شد...

فردا هم داریم با برو بچ مدرسه میریم اردو خارج از شهر

خدا کنه یه ذره هم که شده بهتر بشم

هاااااااااااااااااااای تابستوووووووووووووووووووون کجایی که یادت بخیر!!!

از همّه ی همّه ی همّه ی دوستای گلم ممنونم که با وجود این همه بی معرفتی بازم معرفتشو دارن و بهم سر میزنن منم که میبینین نمیام جان خودم مشکل از معرفت من نیست مشکل از مشکلاتمه که نمیذاره دو دقیقه اروم و قرار داشته باشم

البته منظورم درس نیستا(درس که جزء مشکلات محسوب نمیشه...!) منظورم یه چیزایی دیگست!

دیگه از همتون ممنونم نظراتونو تا جایی که بتونم جواب میدم حتما

ببخشید چشماتونو خسته کردم بای تا بعد

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:53 AM توسط خاطره |


حادثه ی عشق

سلام به دوستای گلم اینم یکی دیگه از شعرای سهرابه که یکی از بازدید کننده های باذوق برام فرستاده دستشون درد نکنه              بخونینش ضرر نداره...

گوش کن، دورترین

مرغ جهان می خواند

شب سلیس است ، و یک دست، وباز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،

گوش کن، جاده صدا می زند،از دور قدم های ترا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا

و بیا تا جایی،که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا،مثل یک قطعه ی آواز به خود

جذب کنند.

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترین چیزرسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق

تر است.



سهراب سپهری

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ساعت 3:25 PM توسط خاطره |


دلنوشته

سلام

خوفییین؟؟؟

امروز حس نوشتن خیلی بهم دست داده گفتم یه ذره حرف بزنم

راستی پیشاپیش شهادت حضرت فاطمه هم بهتون تسلیت میگم

خلاصه اینکه امروز کلا خوب بود چون بهمون خبر دادن میخوان ببرنمون یه اردوی خارج از شهر خیلی خوبه خوش میگذره بالاخره با دوستان!

یک روز بیشتر نیست اونم تازه دوهفته دیگه

ولی خب برامون خوب شد همه خسته اند همه ی بچه های کلاس!!!!

از بس امتحان دادیم حسابی مغزهامون(!!!!!) خسته است!!!

اصلا هم امتحان لغو نکردیم!!!الهی بمیرم برا خودمون!!!

دیگه چی؟دیگه اینکه خرداد ماه خیلیی کمتر میام و سر میزنم  طبیعیه دیگه...امتحانه و دوری از وبلاگ...

مرسی برام وقت گذاشتین پست بعدی ایشالا حتما شعر میذارم یا سهراب یا فریدون یا....

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 2:30 PM توسط خاطره |


28/1/91

سلام به دوستای گل گلاب خودم!

امیدوارم مثل همیشه شاد و سرزنده باشید

غرض از مزاحمت اینکه دلم براتون تنگ شده بود گفتم دیگه این دفعه خودم بنویسم     یه جورایی بعد از مدتی دست به کیبورد شدم!!!

والبته با توجه به این نظر سنجی که گذاشتم بعضی ها با گذاشتن دلنوشته موافق بودن به هر حال ممنونم که نظرتونو برام بگین و توی بهتر شدن وبلاگ بهم کمک میکنین

اگه کمک های شما نبود نمیتونستم این وبلاگ رو یه جورایی اداره کنم

و اینکه من عاشق شعرای سهرابم و سعی میکنم با گذاشتن شعراش شما رو باهاش اشنا کنم گرچه خیلی ها هم باهاش اشنا هستن ولی خب به هر حال سلیقه ها با هم متفاوته اگرکه باز هم با شعرای سهراب موافق نیستین بهم توی نظرات بگین

این وبلاگ مال شماست و هر چیزی هم که شما دوست داشته باشین منم همونارو میذارم

دیگه اینکه درباره قالب هم بگین دوست دارم نظرتونو بدونم درباره اینکه زمینه قالب سفید باشه بهتره یا مثل قبل سیاه؟؟

و درمورد هرچی که دوست داشتین انتقاد کنین تا جایی که میتونین!

همین دیگه ببخشید زیاد حرف زدم نظرتونو بهم بگین تا بعد...

منبع عکسها:

Zibatarinha89.mihanblog.com

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ساعت 3:34 PM توسط خاطره |


دوست میدارم

http://www.fantasyecards.com/ecards/pix/Sunset/005-beautiful-sunset.jpg

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

شعر از زنده یاد سهراب سپهری

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ساعت 9:46 AM توسط خاطره |


 عکسهای بسیار زیبا از طبیعت سراسر دنیا، www.pixnaz.ir
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 3:56 PM توسط خاطره


به تماشا سوگند

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پروازکبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

 

حرف هایم ،مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشاید به رفتار شمامی تابد

و به آنان گفتم:سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنان که فلز ،زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز،و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ،پشت پرچین سخن های درشت

و به انان گفتم:

هر که در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در

 وزش بیشه شور بادی خواهند ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سرانگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه

 

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم،گفتم:

چشم باز کنید ،آیتی بهتر از این می خواهید؟؟

می شنیدم که بهم می گفتند:

سحر می داند،سحر!

سر هر کوهی رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاش پر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آیینه ها آشفتیم

سهراب سپهری

عکسهای بسیار زیبا از طبیعت سراسر دنیا، www.pixnaz.ir

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 3:44 PM توسط خاطره |


 عکسهای دیدنی به معنای عشق و زندگی، www.pixnaz.ir
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391 ساعت 11:17 AM توسط خاطره


خانه دوست کجاست؟

من دلم ميخواهد ...

خانه اي داشته باشم پر دوست ...
 کنج هر ديوارش ...

دوستانم بـنشينند آرام ...
 گل بگو گل بشنو ...
هر کسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد ...
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست ...
شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست ...
 بر درش برگ گلي ميکوبم ...

و به يادش با قلم سبز بهار ...
 مينويسم:اي يار خانه دوستي ما اينجاست ! ...
 تا که ديگر نگويد سهراب : خانه دوست کجاست
؟

 
نمايش اندازه واقعی
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391 ساعت 11:3 AM توسط خاطره |


سال نو

*در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خس

ته می کشم *

*نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه بلندترین شبش یلدا باشد*

*نوروز پیام آور مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم*

*با تو از خاطره ها سرشارم. جشن نوروز تو را کم دارم. سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم*

*اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است
اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت
مبارک که سالت را سرشار از عشق کند*

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ساعت 9:55 AM توسط خاطره |


تنها

عکسهای زیبا از تنهایی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت 9:9 AM توسط خاطره


غمی غمناک

غمی غمناک

شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است

سهراب سهری

عکسهای زیبا از تنهایی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت 8:59 AM توسط خاطره |


غروب...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 8:31 AM توسط خاطره


ندای آغاز

كفش هايم كو،كفش هايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟


آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ‌.
مادرم در خواب است‌.
و منوچهر و پروانه‌، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد.
بوي هجرت مي آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌.

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم‌.

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم‌.
هيچ چشمي‌، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت‌.


من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري 
پاي كمياب ترين نارون روي زمين
فقه مي خواند.

چيزهايي هم هست‌، لحظه هايي پر اوج
(مثلاً شاعره يي را ديدم
آن چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت‌.
و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
بايد امشب بروم‌.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم


كه درختان حماسي پيداست‌،
رو به آن وسعت بي واوه كه همواره مرا مي خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش هايم كو؟ كفش هايم كو؟


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ساعت 8:21 AM توسط خاطره |


خداوندا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ساعت 1:21 PM توسط خاطره